من دیدمش به من نزدیک بود او را می توانستم احساس کنم.
او روبروی من در ایینه بود.... من او را در ایینه دیدم.
ولی انگار او همیشه مرا می دید.
ایا باید بپرستمش.
اورا.......
اگر چنین نکنم احساس گناه مرا خواهد کشت.
او را باز دیدم .
با من همانند من سر جنبانید.
مانند من بود.
مانند من می اندیشید.می گفت.می خورد و حتی....... می دید... .
با من می خوابید. با من نیز از خواب بیدار می شد.
همانند من.
ولی می دانستم فراتر از من هست.
من احساس او را رو در رو با خودم حس کردم.
من رو به او...
و او در ایینه روبروی من...
شاید او خدا باشد.
امروز میخواهم یکی از بزرگ ترین رازهای زندگیم رو به شما بگم.
دلیل این که چرا می خواهم بگم رو نمیدونم ولی از نگفتن ان نوعی احساس گناه می کنم.دوست دارم بهترین رفقایم این قضیه رو بدونن و از اینکه این ماجرا رو به انها نگفتم منوببخشند. چون اگه میدونستند تننهایی هامون مزه همیشگی اش رو از دست میداد.
قضیه بر میگردد به وقتی که من به دنیا امدم همه افرادی که منو می شناسند فکر می کنند من یک پسر یک قلو هستم ولی این چنین نیست. ما سه قلو هستیم.بله درست خوندی من 2 تا برادر دیگه هم دارم که با من به دنیا امدند من بودم با خدا و شیطان.. ما 3تا برادر 3 قلو بودیم که همیشه با هم بودیم از همون بچگی هم قرار گذاشتیم چون با هم به دنیا امدیم با هم نیز توی یک روز از دنیا بریم.من داداش ساده تو این جمع بودم خدا هم خیلی مهربان بود ولی شیطان کمی خورده شیشه داشت.ما سه تا برادر هر کدوممون رفتیم سراغ زندگی خودمون.من رفتم سراغ زندگی ساده و قابل فهم.از زندگی خدا و شیطان خبر زیادی ندارم و اینو همش می دونم که شیطان به پست ترین ادم شهرما تبدیل شد و خدا پولدار ترین ادم شهرشد. خدا هم خورشید داشت هم ماه هم زمین داشت هم یک عالمه حیوان اگه راستشو بخواهی کل دنیا مال خدا بود.
شیطان خیلی دور و بر من می پلکید می خواستمنو مثل خودش بکنه به همین دلیل من پس از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم اونو بکشم.شیطان خیلی زرنگ بود وقتی از نیت من باخبر شد دیگه تنها پیش من نمیامد.همیشه کسی هم همراش بود و مسلما من نمی تونستم برادرم رو جلوی چشم کسی دیگه بکشم.
یک روز تو خونیه من مهمونی بود و دوتا برادر دیگه من امده بودند مهمونی. بعد از کمی عیش و نوش شیطلن سر صحبت را با من باز کرد و گفت که میخواهد بهره تو وجوده من رخنه کنه تا همیشه با من باشه. من که از نیت ان باخبرشدم. چون این طوری دیگه نمی توانستم شیطان را بکشم.چون خودم میمردم.و به خاطر این حرف شیطان هاج و واج مونده بودم.که خدا گفت: مسعود این امر را قبول می کنه به شرط اینکه من هم در وجود ان باشم. من بیشتر گیج شده بودم.ولی خوشحال هم بودم چون در این صورت همیشه خدا پیشم بود.اگه این اتفاق می افتاد قول بچگی ما سه تا هم به واقعیت می پیوست یعنی با هم میمردیم. بعد از توافق نظر این شد که خدا و شیطان برند تو وجود من .از فردای ان روز شد که من شدم ما هم خدا بودم هم شیطان و در کل نمی شد شیطان را بکشم چون خودم هم میمردم و هم خدا را می کشتم.این طوری بود که خدا از رگ شقیه به من نزدیک تر بود و شیطان با سرعت نور همیشه در وجودم.باید خود را از نو بشناسم خواهم شناخت من خدا هم بودم هم نبودم. من شیطان هم بودم هم نبودم. من من بودم.
چه باید کرد..؟
هوا ابری است. باران نمی بارد. کوه ها بر سر جایشان استوار هستند.
دریا نیز ارام است.
امروز قیامت نیست.
چه باید کرد...؟
امروز قیامت نیست ولی فاجعه ای بس عظیم تر از قیامت رخ داده است.
تا دیروز حس میکردمش ولی حالا.......گنگ است.
رهگذران نمی فهمند. اورا حس نمی کردند ولی حالا متوجه شده اند.
اگر دگر نیاید چه...
چه باید کرد...؟
مسیح مومنی به غاری دور فرار می کرد و فریاد می کشید
.بشر ملعون است
اول پسرش را به صلیب کشیده اند و حالا خودش را کشده اند.
رهگذر نگاهش به کوه بود پس چرا نمی لرزد.
گناهکار در گوشه ای رو به اسمان خوابیده بود و گریه می کرد. او از من ناراضی بود.
او الان کجاست در بهشت ... و یا.. بهشت نزد او..
ایا حالا پوچ هستیم چه کنیم چه کنیم..
ولی من میدانم.. در گوشه ای از این هیاهو در تنهایی با خودم هستم.
او رفت ولی من برای خودم مانده ام.
ولی رهگذر نمی داند می تواند برای خود باشد.
هیاهو اوج می گیرد.
می گویند هیچ کاری از دست ما بر نمی اید.
برایت می گویم.
خداوند مرده است...
اری باز می گویم.
خداوند مرده است...
پس چه باید کرد..؟
.این
سنگین ترین مطلبی است که
در تمام عمرت
خواندی
و
خواهی فهمید
همچون
یک برگ کاغذ سپید.
این شش جمله ای که در زیرمی نویسم شاید بتوانم به جرات بگوییم که باعث شکل گیری وجود حقیقی من شده اند
دوست دارم ضمن تامل در انها نقد و نظر خود را بنویسید و برای من بفرستید.
1- برای خود با خود بجنگ. مسعود قربانخانی
2- بر انسان باید چیره شد. نیچه
3- انچه مرا نکشد قوی تر میکند. نیچه
4- بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که بدان می نگری. اندره ژید
5- یک فضیلت برتر از چند فظیلت است. نیچه
6- سالها دل طلب جام جم از ما میکرد انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.حافظ شیرازی
و یک جمله واقعا جالب دگر که یکی از دوستهام گفته
- برای خود قفسی درست کن تا اثیر ازادی نشوی. سینا تاج احمدی
قطار در جاده های سر سبز در حال حرکت
کوپه ای که در ان زمزمه مردم یچیده است
پیرمردی در کنار پنجره
رو به خود را بیرون می کند و می خندد
مردم در فکر اینکه پیرمرد از لطافت جاده سبز لبخند بر لب دارد
و
پیرمرد در این فکر است
که مردم فکر می کنند او از لطافت جاده سبز لبخند بر لب دارد
ولی در حقیقت پیرمرد در انتظار هدیه ای از خدا است تا باز این کره خاکی را ببیند
( این اولین داستان کوتاهی بود که من گفتم( حدودا 16 ماه پیش بود) خوشحال می شوم نقد های شما را در رابطه با این متن بدانم.)
سلام به هرکسی که این کلمات را میخونه.من مسعود قربانخانی متولد4/1/64 هستم و تو بیمارستان اپادانا پامو گذاشتم تو ابن زمین.نیمه اول زندگیم رو تو تهران گذروندم و نیمه دومش هم تو قزوین(این تقسیم بر اساس سن کنونیم هست)هرکس به من بگه بچه کجایی میگم بچه مجیدیه هستم چون واقعا دیار عشق است در حال حاضر دو سالی هست که دانشجو گوهردشت کرج شدیم و بناچار در کرج هم سکنی گزیدیم. البته واسه من مهم این هست که ایرانی هستم کلا به ایرانی بودنم افتخار می کنم و لی از اینکه تو یک کشور جهان سومی هستم و مثلا در حال توسعه هستیم متنفرم.مطمئن هستم تا 5.6 سال دیگه می رم اونور اب یا فرانسه که کشور محبوب هنری من هست یا امریکا( البته این مورد رو اگه رام بدن که 100در 100 هم باید راه بدن).راستشو بگم من 2 سال پیش فکر ایجاد بلاگ رو داشتم که دیگه این نسفه شبی زد به سرم و شروع کردم به ساختنش.من تو این بلاگ به بیان اندیشه هایم و نظراتم میپردازم که کلا شامل 3 موضوع میشه1- خدا 2- فرهنگ هنر اندیشه 3- پول و پول در اوردن.اگه شما هم نظراتی دارین بدین خوشحال میشم یا ادرس سایتتون رو تا من هم با عقاید شما اشنا شم.از ادمهایی که مثل خودم به دنیا نگاه می کنن خیلی خوشم میاد. بگذارید یکم از خودم بگم من کلا عاشق بیان اندیشه هایی که باعث فکر کردن دیگران میشه هستم و به همون اندازه عاشق اهنگ سازی وخوانندگی هستم. چون زیبا ترین هنر است .زیبا ترین نه مفهومی ترین ان.اهنگ ساز محبوب من انیو موریکونه و خواننده محبوبم زنده یاد فرهاد مهرداد است. گاهی چیزی مینویسم ولی هرگز خودم را یک نویسنده نمی دانم از اثار فرانتس کافکا خوشم میاد و همین طور جلال ال احمد از فلسفه دان ها هم عاشق نیچه و خواجه حافظ شیرازی هستم و نیز شعرای محبوبم احمد شاملو ایرج میرزا و حافظ شیرازی هستند.یکی ازدوستهای خوبم نقاش هست که مطمئن هستم در اینده فرد معروفی میشه اون منو با کارهای بعضی از نقاشهای بزرگ اشنا کرد که اگه بخواهم به ترتیب بگم رنه مگریت سالوارو دالی و ادوارد مونچ هستن سبک مورد علاقه من هم سورئالسم هست و شایدم بگم که یکی از هدفهام اینه که سورئالیسم رو تو موسیقی نشون بدم و این هم بگم که بازیگر های محبوب من پرویز پرستویی و رابرت دنیرو هستند و کارگردانهای محبوبم مجیدی- کیا رستمی- کمال تبریزی و کیشکلوفسکی هستند.از بعد های دیگر از ادمهای زرنگ تر از خودم خیلی خوشم میاد و لی زیاد تو نخشون هستم تا ازشون سوتی بگیرم.از بحث های روانکاوانه و روانشناسی خیلی خوشم میاد. همین طور از ادمهای شیک پوش و جذاب.راجع به جنس مونث نظر خاصی ندارم چون خانوم ها خودشون هم خودشونو خوب نمیشناسند پس ما کجای کار باشیم که نظر بدیم ولی اینو بگم که اگه این دختر ها و زن ها نبودن 70% وسایل کره زمین اصلا ساخته نمیشد اینو از اون لحاظ میگم که یک فروشنده موفق و حرفه ای هستم.از 3 تا چیز خیلی بدم میاد 1- خواب 2- جنگ 3- سکس .که هرستاش خونه خراب کنه و نمی زاره انسان زود تر به هدفش برسه.در ضمن من عاشق تک تک افراد زمین هستم و همه مرده مهر می ورزم و دوستشون دارم جزء 2 نفر که یکیش یک پسر عوضی به اسم رامین و دومیش هم یکی از فامیل های دورمون هست. از اینکه با مردم شوخی می کنم و سر به سرشون مگذارم خوشحال می شوم چون یک انرزی مثبت به هر دو نفر انتقال میدم. در اخر هم بگم لطفا زندگی رو جدی نگیرید بلکه خود و خواسته هاتون رو جدی بگیرید.